خانه | ارتباط با پرنسس | مشخصاته پرنسس | پارسي يار | طراح قالب

  • کل بازديدها: 209441
  • بازديد امروز: 514
  • بازديد ديروز:1550
  • با دستای خسته نوشته بهار خانم

    + بوي عيد

    شنبه 25 اسفند 1386  ساعت 12:1 صبح

    بوي عيد منو خيلي هاي ديگه رو سرحال نمياره بوي اسکناس تا نخوره لاي قرانه مادربزرگ هم سال هاست نمياد.مادربزرگ با رفتنش به قصه ها پيوست.سال نو هم کهنه ميشه اما نميدونم ديگه چرا هيچ چيز برام مثله قديما نيست . اخره ساليه بدجوري دلم گرفته ياد عزيزايي که از دست دادم افتادم اين تنها شادي شبه عيدمه مزه مزه کردنه خاطرات خونه يک مادربزرگ ....بايد زندگي کرد و به خاطر بچه ها زورکي خنديد نبايد شادي رو از اونا دريغ کرد.بايد بفهمن نوروز چيه براي چي خونه تکوني ميکنيم و هفت سين يعني چي؟اين روزها نميشه فقط با بوي عيد و کاغذ رنگي و توپ خستگي رو در کرد براي در کردنه خستگي بايد جيبه پر پول داشت.بوي گرونيو تورم زودترا زبوي عيد مياد شب عيد شده کابوسه بزرگ تر ها . ديگه بوي عيد نمياد بوي چشم و هم چشمي و مسابقه ي بي پايان تجمل گرايي مشام ها رو ازار ميده اما همه خودمونو به کر بويي زديم . شديم هم رنگ جماعت تا رسوا نشيم . بايد در مسابقه ي مد و مد بازي کم نياريم ادما رو زا تيپ و لباساشون و ماشينايي که سوار ميشن طبقه بندي ميکنن نه دله با صفاشون زندگي رو بدجوري به خودمون سخت گرفتيم براي همينه ديگه بوي عيد خستگي هيچکس رو از تنش در نميکنه .... اما به خدا ميشه عيد رو يک جوره ديگه ديد مثله اون ادمي که ميگفت غصه ميخوردم که چرا کفش ندارم يکي رو ديدم که پا نداشت


     




     


    بازم يک ساله ديگه شد سالي مثه سالاي پيش


    سالي که نسله ادما با غمه و غصه قوم و خويش


    سالي که توش کامپيوتر با ادما حرف ميزنه


    جاي ما بازي ميکنه گوله هاي برف ميزنه


    يک سال مثه سالاي قبل غريب و بي طاقت و سرد


    يک کم خوشي يک کم بلا يک دنيا غصه کلي درد


    يک سالي که بهش ميگم ساله رواجه گفتگو


    اول سال باز ميکنن ادما کلي ارزو


    ظالمه ظالمن هنوز عاشقا زود و بي قرار


    تمومه لحظه ها ميشن شبيه ساله دو هزار


     


                               


    تو نيستي هفت سينم چيدن نداره  ميگن عيده ولي ديدن نداره


    ببين قلبم شکست اما نترسي   ترقه بازي ترسيدن نداره


    نگات کاش چشمه بود و ماله من بود حالا درياس و نوشيدن نداره


    ازت خواستم بپرسم اما ديدم جوابه نه که پرسيدن نداره


             



     


     


    حرف اظافه:کاش اين بهاري که ميگويند بي بخر مي امد شايد ان وقت همه ز شوقه امدنش همه گل مي داديم


    خارج از متن:دعا کنيم لحظه ي تحويله سال هيچ ارزويي نشه هيچ وقت محال


       وقتي ميخواي بشيني پاي هفت سين بخواه که هيچ دلي نباشه غمگين


      هديه شما به پرنس  ( )

    با دستای خسته نوشته بهار خانم

    + براي پروانه ي زخمي بال پرواز باش

    شنبه 4 اسفند 1386  ساعت 4:3 عصر

    الان اومدم يه چيز بهتر براتون اوردم ...


    مطمئنم 99 درصدتون خوشحال ميشيد ...


    اين ادرس يه سايتيه که از طريق اينترنت کارت اهداي عضو براي اونايي که علاقه مند به اهداي اعضاي بدنشون بعد از مرگ به نيازمندان هستند صادر ميکنه ...


    خيلي حس قشنگيه ...


    اره قشنگه ... حتي فکر کردنت بهشم قشنگه ...ميخواي فکر کني ؟؟؟


    باشه پس الان چشمات رو ببند و با خودت به اين فکر کن که يکي داره هاي هاي گريه ميکنه ... هر کاري ميتوني ميکني تا يه خرده ارومش کني ولي نميشه ... اخه اگه خدايي نکرده تو هم جاي اون بودي نميتونستي اروم بشي ... يکي از عزيزات منتظر نگاه گرم يکيه ... اره وقتي يکي حتي غريبه داره ميميره و تو ميبيني ولي نميتوني بهش کمک کني خيلي حال سختيه ... خيلي بده وقتي نتوني دست يکي رو بگيري ؟؟؟


    اره دارم ناراحتت ميکنم ولي بهش فکر کن ...خيلي قشنگه وقتي يکي بياد به فرد ناراحت بگه که يه راه حل پيدا شده ميشه ديگه نگران نبود ... هيچ ميدوني چقدر ارزش داره يکي رو خوشحال کني ؟؟؟


    به نظر من ادم تو همين دنيا تيکه تيکه بشه و هر تيکش به درد يکي بخوره خيلي بهتر از اينه که تو خاک کرمها و بقيه حيوانات بخورنش ... حداقل اينش خوبه که با چند نفر در تماسه ...


    اره در تماسه چون به يکي قلبش رو داده که باهر لحظه که از زندگيش ميره يه بار اون قلب رو تکون بده تا اون تالاپ و تولوپ کنه ... به يکي ديگه ريشو بده تا بتونه برابر با هر بار تنفس ريه ها رو باز و بسته کنه اره خيلي قشنگه امتحان کن ...


    فکر کردن رو ميگم امتحان کن ... شايد بتونه راضيت کنه ...


    من تا حالا دو نفر رو راضي به اين کار کردم يکي شون خيلي راحت بود ولي اونيکي پدرم رو دراورد تا راضي شد ... نه اصرار نکردم بلکه قانعش کردم البته خودش با حرفام قانع شد ...


    من خودم 2 سال پيش تو يه بيمارستاني عضو شدم و کارتم رو گرفتم ولي امسال اينجا هم عضو شدم و اينترنتي ثبت نام کردم ... و حدودا يک ماه بعد کارت از تهران به در خونمون ارسال شد و به دستم رسيد ...


    از همتون ميخوام که اينکار رو بکنيد و لطف کنيد وقتي ثبت نام کرديد به من تو نظرات خبر بديد ... ميخوام ببينم چند نفر رو تونستم راضي به اين کار خداپسندانه بکنم ...


    حتي اگه خواستيد ميتونيد اسمتون رو ننويسيد ولي خواهش ميکنم اطلاع بديد ... حتي اگه خودتونم تونستيد چندتاي ديگرو راضي کنيد که نورعلي نور ميشه اونم لطف کنيد بهم خبر بديد ...


    اينم ادرسش


     http://www.iran-ehda.com/signin/signup.asp


    روي ادرس کليک کنيد ...


    اگه ضرر کردي با من....


     



      هديه شما به پرنس  ( )

    با دستای خسته نوشته بهار خانم

    + هزيان هاي پرنسس

    سه‏شنبه 16 بهمن 1386  ساعت 12:33 صبح


    آدم،
    تا جوونه به فکر پيري نيست!
    پير که شد،
    پير که شد...
    پير که شد ...
    پير که شد مي‌ره مي‌شينه روبه‌روي شومينه، يه پاش‌و مي‌ندازه رو اون يکي پاش، عينک‌ش‌ُ چندرغاز بالاتر مي‌ذاره، کُتش رو مي‌ندازه بالا؛ و سعي مي‌کنه کتاب بخونه
    و خودش رو بذاره جاي نقش اوّل داستان
    – که هنوز جوونه –
    و به‌ياد نياره،
    روزايي که جوون بود
    و فکر مي‌کرد
    هيچ‌وقت کارش به کتاب خوندن پاي شومينه نمي‌کشه.


     


     


    آيا مي‌دانيد که
    دانش‌مندان هنوز پي نبرده‌اند
    چرا با اين‌که پوست دايناسورها اين‌قدر کلفت بوده،
    نسل‌شان منقرض شده؟


     


     



    شکلک‌هاي مسنجر،
    مي‌تونن،
    همه‌ي اداهايي که مي‌خوام رو،
    بدون سرفه،
    عطسه،
    خميازه،
    لهجه،
    ترس،
    لودگي،
    خجالت،
    خنده،‌
    تمسخر،
    دلتنگي،
    اندوه،
    خستگي
    يا سوء تعبير
    برات در بيارن.
    امّا ورژن مسنجر من،
    از اون‌ي که تو هر روز استفاده مي‌کني
    يه شب‌به‌خير و نيم،
    قديمي‌تره...


     


     



    خواب‌م مي‌ياد.
    پينوکيو مي‌خوابه.
    وجدان‌ش‌م مي‌خوابه.
    پدر ژپتو مي‌خوابه.
    گربه نره مي‌خوابه.
    پري مهربون مي‌خوابه.
    همه‌ي گوسفندايي که از رو من‌ و تو پريدن، مي‌خوابن.
    همه‌ي پورن‌استار‌اي دنيا مي‌خوابن.
    همه‌ي فَن‌هاي کريس مي‌خوابن.
    همه‌ي نويسنده‌هاي ديوونه مي‌خوابن.
    همه‌ي قهرمان‌ها مي‌خوابن.
    اون وقت من بيدارت مي‌کنم و به‌ت شب‌به‌خير مي‌گم.




     


      هديه شما به پرنس  ( )

    با دستای خسته نوشته بهار خانم

    + داستان هاي کوتاه کوتاه کوتاه

    يکشنبه 14 بهمن 1386  ساعت 2:13 عصر

    " لاله ، مي توني يک راز رو نگه داري ؟ "


    " معلومه "


    " به خون قسم مي خوري ؟ "


    " ببين ندا ... "


    " آهان دکتر، بادم رفته بود. از وقتي که خانم دکتر شدي ، ديگه راه و رسم زندگيت خيلي بهتر از ما شده."


    لاله آهي کشيد و دستش را دراز کرد. وقتي تيغ چاقوي دوستش سرخ شد. ناله اي کرد و چهره درهم کشيد.


    " خب رازت چيه ؟ "


    خون بين انگشت شست هردو جريان يافت.


    " لاله . . . مي دوني، من ايدز گرفته ام رفيق"


     



     


     


    وقتي چند لحظه پيش از شروع پرده اول، ستاره نمايش افتاد و مرد، کارگردان گفت:


    (( نمايش بايد اجرا شود.))


    امشب به جاي بازيگر کارآموز، ستاره نمايش بايد نقش نعش را بازي کند.


    بازيگر کارآموز به سرعت تغيير لباس داد. اجراي او عالي بود.


     ستاره آخرين نقشش را بي نقص بازي کرد.


    بازيگر کارآموز موقع تعظيم در برابر طوفاني از کف زدن هاي پرشور، سرنگي را که در جيب داشت، لمس کرد


     



    مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت : (( مواظب باش عزيزم، اسلحه پر است.))


    زن که به پشتي تخت تکيه داده بود گفت: (( اين را براي زنت گرفته اي ؟ ))


    (( نه، خيلي خطرناک است، مي خواهم يک حرفه اي استخدام کنم ))


    (( من چطورم ؟ ))


    مرد پوزخندي زد: (( بامزه است، اما کدام احمقي براي آدم کشتن يک زن استخدام مي کند؟ ))


    زن لبهايش را مرطوب کرد، لوله اسلحه را به سمت مرد گرفت.


    (( زن تو ))


     



    سقوط يک فرشته


    آفتاب تازه زده بود. هنوز آسمون کامل روشن نشده بود، که چند تا ابر


    پشت سرهم سوراخ شدن. يه چيزي خورد زمين، سنگي نبود ، آخه


    صداش تپ بود......................


    آفتاب که کمي بالا اومد و مردم مثل لاک پشت سرشون رو از توي


    لاکشون بيرون آوردن ،توي زمين ولُ شدن ، يه غريبه رو ديدن از سر


    فضولي دورش جمع شدن . صداي پچ پچ بلند شد....


    - اين چيه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!


    - حيوونه ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!


    - آدم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!


    - پرنده ست ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!


    -عروسک ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!


    - ...


    موهاش طلايي بود . بالاش سفيد مثل کبوترا ، از شرم وحيا سرشِِ پايين


    بود ، زخمي ، خوني ، مجروح بود ..............


    کسي جرات نداشت بهش نزديک بشه . داشت گريه مي کرد ،که يکي اومد


    جلو دستش رو دراز کرد ، بهش گفت : تو هم سقوط کردي ؟ !!.......


     


      هديه شما به پرنس  ( )

    با دستای خسته نوشته بهار خانم

    + بساط شيطان

    دوشنبه 8 بهمن 1386  ساعت 11:35 عصر


    ديروز شيطان را ديدم.در حوالي ميدان،بساطش را پهن کرده بود؛


    فريب مي فروخت. مردم دورش جمع شده بودند،هياهو مي کردند و هول مي زدند و بيشتر


    مي خواستند .توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاه طلبي و قدرت


    هر کس چيزي مي خريد و در ازايش چيزي مي داد .بعضي ها تکه اي از قلبشان را مي دادند


    و بعضي پاره اي از روحشان را. بعضي ها ايمانشان را مي دادند و بعضي آزادگيشان را.


    شيطان مي خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي داد. حالم را بهم مي زد، دلم مي خواست همه ي


    نفرتم را توي صورتش تف کنم .انگار ذهنم را خواند،موذيانه خنديد و گفت: من کاري با کسي


    ندارم،فقط گوشه اي بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا مي کنم، نه قيل وقال مي کنم و نه کسي


    را مجبور مي کنم چيزي از من بخرد،مي بيني آدم ها خودشان دور من جمع شده اند


    جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديکتر آورد و گفت :البته تو با اينها فرق مي کني. تو


    زيرکي و مومن. زيرکي و ايمان آدم را نجات مي دهد. اينها ساده اند و گرسنه.


    از شيطان بدم مي آمد،حرفهايش اما شيرين بود.گذاشتم که حرف بزند و ساعتها کنار بساطش


    نشستم.تا اينکه چشمم به جعبه ي عبادت افتاد که لابه لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم


    شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار يکبار هم شده کسي چيزي از


    شيطان بدزدد.بگذار يکبار هم او فريب بخورد.به خانه آمدم و در جعبه ي کوچک عبادت را باز


    کردم.توي آن اما جز غرور چيزي نبود.جعبه ي عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق


    ريخت.فريب خورده بودم دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود.فهميدم که آن را کنار بساط شيطان


    جا گذاشته ام تمام راه را دويدم،تمام راه لعنتش کردم،تمام راه خدا خدا کردم. مي خواستم


    يقه ي نامردش را بگيرم،عبادت دروغي اش را توي سرش بکوبم وقلبم را پس بگيرم.


    به ميدان رسيدم.شيطان اما نبود آن وقت نشستم و هاي هاي گريه کردم،از ته دل اشکهايم که


    تمام شد،بلند شدم بلند شدم تا بي دلي ام را با خود ببرم، که صدايي شنيدم....صداي قلبم راپس


    همان جا بي اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم


    به شکرانه ي قلبي که پيدا شده بود


     


      


    ممنونم ازت


     


    اين عکس رو يکي از دوستاي خوبم به نام سيد علي انصاريان لطف کرده و براي من درست کرده از همين جا ازش تشکر ميکنم البته ايشون به من خيلي لطف دارن اين هم ادرس وبلاگشه که خيلي هم باحاله بهش سر بزنيد هر چي بخوايد اونجا پيدا ميشه از متن هاي عاشقانه تا دانلود و ...


    http://seyed-ali-ansariyan.blogfa.com/


      هديه شما به پرنس  ( )

    با دستای خسته نوشته بهار خانم

    + کسي که عشق ميکارد اشک درو ميکند

    دوشنبه 8 بهمن 1386  ساعت 8:44 صبح

    درجزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي کردند: شادي- غم- غرور-عشق و... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره قايقهايشان را آماده وجزيره را ترک مي کردند.اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند چون او عاشق جزيره بود. وقتي جزيره به زير آب فرومي رفت عشق از ثروت که با قايق با شکوهي جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:   "آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
    ثروت گفت
    :
    "نه من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايي براي تو وجود ندارد
    ."
    پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود کمک خواست
    .
    غرور گفت
    :
    "نه نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد
    ."غم در نزديکي عشق بود.
    پس عشق به او گفت
    :
    "اجازه بده تا من با تو بيايم
    !" غم با صداي حزن آلود گفت:
    "آه عشق من خيلي ناراحت هستم.احتياج دارم تا تنها باشم
    ."
    عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد
    . اما او آنقدر غرق شادي بود که صداي او را نشنيد.
    آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت
    :
    "بيا عشق تو را خواهم برد
    ."  عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد.
    وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد
    . عشق نزد علم که مشغول حل مسئله اي روي شن هاي ساحل بود رفت و از او پرسيد: "آن پير مرد که بود؟"
    علم پاسخ داد
    :
    "زمان
    "
    عشق با تعجب پرسيد
    :
    "زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟
    "
    علم لبخند خردمندانه اي زد و گفت
    :
    "زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است......."


     



     


     


      هديه شما به پرنس  ( )

    با دستای خسته نوشته بهار خانم

    + باور

    چهارشنبه 3 بهمن 1386  ساعت 4:1 عصر

    در انتهاي غروب يک شب زمستاني.مرد کوهنوردي که از گروه کوهنوردان جلوتر رفته بودبه دليل نداشتن ديد کافي پايش بر لبه پرتگاهي لغزيد و هنگام سقوط ناگهان با دستانش شاخه خشکيده درختي کوچک را گرفت اما خيلي زود فهميد شاخه آنقدر کوچک است که نمي تواند وي را نگه دارد. به سمت هم گروه هايش فرياد زد : کمک ? کمک? کسي نزديک نيست ؟


    کسي گفت من هستم


    مرد گفت : تو کي هستي؟


    او گفت: من خدا هستم


    مرد گفت خدايا نجاتم بده من دارم سقوط مي کنم


    خدا گفت:آيا به من اعتماد داري


    مرد گفت:بله


    خداوند گفت :پس آن شاخه ي درخت را رها کن


    مرد کمي سکوت کرد و فرياد زد کس ديگري اين نزديکي نيست ؟ و تا صبح محکم خود را به شاخه آويخت


    و در محل ماند.صبح کوهنوردان ديگري جسد مرد را چسبيده به يک شاخه ي خشکيده يافتند که در اثر سرما يخ زده بود. و در زير پايش يک صخره ي بزرگ به فاصله کمتر از يک وجب قرار داشت مرد خدا را باور نداشت .


     


      هديه شما به پرنس  ( )

    با دستای خسته نوشته بهار خانم

    + دخترک کبريت فروش

    دوشنبه 17 دي 1386  ساعت 5:0 صبح

    هوا سرد بود برف آرام آرام ميباريد دخترک داد ميزد گل بدم گل ..... خانم گل .....


     اقا گل بدم؟


    دخترکي که همراه مادرش بود گفت : ماماني واسم يک گل ميخري؟؟؟؟؟؟؟


    و مادرش با مهرباني جواب داد :


     نه عزيزم بريم جلوتر برات کتاب داستان دختر کبريت


    فروش را ميگيرم ............


     


         



     


                            


    سنگ را بر ميدارم


    شيشه ي ماشين را مي شکنم


    مي گويم:نگه داريد پياده مي شوم


    فرياد مي زند:اينجا ايستگاه نداريم


    مرا ...ده ايستگاه دورتر از آرزوهايم پياده مي کند!!!



     



      هديه شما به پرنس  ( )


    ليست کل يادداشهاي پرنسس کوچولو

    [30/5/1387- 12:0 ص] کات
    [27/3/1387- 12:0 ص] شعره جديده من با نام مرزه هيولا
    [23/3/1387- 4:4 ع] نمايشگاه دل
    [31/2/1387- 12:0 ص] تولدم مبارک
    [18/2/1387- 3:9 ص] پطروسه فداکار خسته شده....
    [13/1/1387- 11:54 ع] اقا وجوده پاکه مرا چند ميخري؟
    [19/11/1386- 1:9 ص] سه تار(از نوشته هاي خودم)
    [آرشيو شده ها]