خانه | ارتباط با پرنسس | مشخصاته پرنسس | پارسي يار | طراح قالب

  • کل بازديدها: 209433
  • بازديد امروز: 506
  • بازديد ديروز:1550
  • با دستای خسته نوشته بهار خانم

    + قصه ي يک زندگي(تلخ ولي واقعي)

    پنجشنبه 9 اسفند 1386  ساعت 3:46 صبح



     سلام امروز هم با يک قصه ديگه اومدم قصه ي يک زندگي اين يک قصه ي حقيقيه يک قصه ي تلخ و سياه

    يک دختري بود توي قصه ي ما که من خوب ميشناسمش حتي بهتر از خودش اسمش رو ميزارم سحر تا به اسمه پسره قصمون بخوره سحر متولد يکي از روزهاي خوب خدا تو يکي از سال هاي خوب خدا بود همه چي تو زندگيش خوب بود همه چي تا وقتي که ميخواست بره کلاسه سوم که ناگهان طوفاني زندگيشو به هم ريخت پدر و مادرش از هم جدا شدن روزي که مادرش داشت ميرفت اون دسته پدرش رو گرفت و گفت بابا نزار بره اما پدرش با يک ضربه ي دست بدنه لاغر و نحيفه اونو به گوشه ي حياط پرت کرد و گفت برو گمشو...اخرين صحنه اي که از اون موقع يادشه چشماي اشکون مادرش بود چون با قطره هاي خوني که روي چشماش ميريخت ديگه نتونست جايي رو ببينه...زندگي اين دختر گذشت چند وقت بعد با اومدن نامادري زندگي سحر رنگ و روي ديگه اي گرفت حالا مجبور بود خرده فرمايش هاي زن پدرش رو تحمل کنه... چند روز بود پدرش بي دليل بهونه ميگرفت و سحر رو ميزد با کمربند سياهش ميکرد و اون دو سه روز همون طور گوشه ي اتاق مي افتاد تا خودش به هوش بياد يک شب بعد اينکه کتکه مفصلي خورد از پدرش شنيد که اگه ميخواد ديگه کتک نخوره بايد عروس بشه .... بايد ازدواج کنه اون موقع سحر 13 سالش بود تو عالم بچگيه خودش با گلي خانم عروسک پارچه اي که مادرش دوخته بود سرگرم بود و نميدونست که چه طوري بايد عروس بشه....عاقبت اون روزه تلخ و دردناک که مي بايست بهترين و زيباترين روزه زندگيش باشه از راه رسيد ميخوام بقيه قصه رو از زبونه خوده سحر براتون تعريف کنم.... اون روز پدرم با انکه ناسلامتي عروسي دخترش بود مثله هميشه بي تفاوت بود از همون وقت که چشم هاشو بازکرده بود يک دم عربده ميکشيد به نامادريم دستور داد که منو اماده کنه عاطفه خانم اومد جلو و با غيض به من گفت که قرار است مادره منصور خان با همراهانش براي بند انداختن و بردنه من به حموم بيان همين که بلند شدم و از اتاق رفتم بيرون چشمم به پدرم افتاد حال خودم رو نفهميدم با همه قدرتي که توي انگشتاي ضعيفم داشتم شلوارشو چسبيدم و گريه کنان التماس کردم که از تصميمش بگذره اما انگار ناله و زاري هاي من به پشيزي نمي ارزيد چنان با بي رحمي منو از شلوارش جدا کرد که چند قدم اون ور تر افتادم امروز که 7 سال از اون موقع ميگذره انگار همين ديروز بود همين يک ساعت پيش وقتي کنار حوض نشستم تا صورتمو بشورم تصوير لرزون خودم رو تو ابه حوض ديدم که همراه با من ميگريست هر قطره اشکي که از چشمم ميريخت توي حوض يک دايره ي کوچک ميساخت ان روز تاج ماه خانم با دخترش منصوره به همراه خانمي به اسمه ربابه اومدن اونجا تا کاره اصلاح رو انجام بدن با اونکه ديگه تسليم شده بودم اما اشکام بند نمي اومد رباب خانم هر چه سعي کرد اشکم رو بند بياره و کاره بند و ابرو رو شروع کنه حريفم نشد دست اخر هم عاطفه خانم که اونجا وايستاده بود گلي خانم رو دستم داد تا ساکت شدم رباب کار رو شروع کرد اخرش رو کرد به تاج ماه خانم و گفت تا حالا اين همه عروس بند انداخته بودم هيچکي به اين قشنگي از زيره دستم بيرون نيومده بود بعد از اون راهي حمام شديم يک حمام عمومي توي محله ي خودشون توي حموم شنيدم که يکي به اون يکي گفت دختره بايد خيلي پوست کلفت باشه که بتونه با اين طايفه سر کنه ولي من به سرنوشته غم انگيزم فکر ميکردم که سياه روزيم از همون اولش هويدا بود منصور مردي بود پولدار و 55 ساله که نزديکه 15 سال از پدره خودم هم بزرگ تر بود عصر همان روز مراسم عقد کنان بود قبلش پدرم گفت که اگر ادا بازي در بيارم همون جا ميکشتم دلم ميخواست اين لباسه سفيد رو توي تنم پاره کنم تاج ماه خانم کل کشون خبر اورد که عاقد اومده عاطفه خانم بهم قول داد که اگه زود بگم بله يک عروسکه بزرگ برام ميخره اسمه عروسک که اومد کمي اروم شدم انقدر بچه بودم که زندگيم رو به يک عروسک گنده فروختم منصور خان اومد و کناره من روي صندلي نشست در حالي که تنشو لرزه ي عجيبي داشتم عاقد شروع کرد به خوندنه خطبه ي عقد دفعه ي اول که پرسيد ديدم عاطفه خانم از ته اتاق يک عروسکه گنده درست اندازه ي خودم تو دستشه و به من اشاره ميکنه انقدر خوشحال شدم که بي اختيار و فقط به شوقه اون عروسک گفتم بله... هنوز هم رنج و اندوهي که از ان روزها در خاطرم هست از لوحه ذهنم پاک نميشه ...بعد مراسم منو به همراهه اون عروسک بزرگ سواره ماشينه منصور خان کردند و به خونه ي درندشته اون که براي من مثله زندان بود بردند منو تو اتاقي بردند که قرار بود حجله ي من باشه يک گوشه ي اتاق نشستم و عروسک رو بقل کردم چشماش داشت گرم ميشد حالم از اون لباس و ارايش بهم ميخورد دلم ميخواست عروسکم رو بردارم و برم توي محله ي خودمون بامهتاب بازي کنم توي افکاره خودم بودم که ديدم منصور خان اومد تو با ديدنه من نيشش تا بناگوش باز شد خنده کنان گفت سحر خانم شنيدم شام نخوردي شام نخوري لاغر ميشي ها من زن لاغر مردني دوست ندارم يک دفعه با انزجار نگاش کردم و سرموپايين انداختم هيچي نگفت شروع کرد دکمه هاي کتش رو باز کردن و ان را کناري انداخت با خنده گفت نترس تو امشب بايد عروسه خوبي باشي اما من نميدونستم طوري بايد عروس خوبي باشم ..سراسره وجودم رو ترس گرفت تو خودم جمع شدم و گفتم اقا منصور ميخواي چيکار کني؟ گفت هيچي تو لباساتو دربيار من بهت ميگم ترسيدم گريم گرفت گفتم ميخواي چيکار کني مثله يک پلنگ وحشي گفت يا به زبونه خوش در بيار يا خودم در بيارم وقتي ديد مقاومت ميکنم به يک حيوان تبديل شد زير دست و پنجه ي اون جيغ ميزدم و مقاومت ميکردم گريه کنان ازش خواهش ميکردم دست از سرم برداره نميدونستم ميخوادچيکار کنه ولي اون مثله يک سگه هار بهم حمله ميکرد يک دفعه کمربندش رو کشيد بيرون و محکم زد روي پام گفت اگه خفه نشي سياهت ميکنم از ترس جيغ ميزدم کمربند رو بالا برد و دوباره روي کمرم زد سومين ضربه که خورد ديگه هيچي نفهميدم و اروم اروم پاهام شل شد توي خواب بيداري از لاي پرده هاي خون ميديدمش هنوز بوي عرقه گندش و گرماي چندشا ور نفسش رو حس ميکنم... ديگه هيچي نفهميدم وقتي چشمامو باز کردم توي رخته خواب بودم درده شديدي داشتم چشمه چپم باز نميشد تا سه روزه بعد اون خون ريزي داشتم روزه دوم بود که تاج ماه خانم مادره منصور بردم بيمارستان بيچاره مادرم هيچ خبري ازش نداشتم حتي نمي دونست يکدونه دخترش عروس شده اونم چه عروسي... تا يک ماه بعد اون شب هر شب که مقاومت ميکردم با کمربند کتکم ميزد و بعد...دو سال گذشت دوسالي که فقط چند بار پدرم رو ديدم از مادرم خبري نداشتم تنها اميده من گلي خانم بود که ساعت ها باهاش درده دل ميکردم


    خيلي دلم ميخواست از اونجا فرار ميکردم اما به کجا نه ادرسي از مادرم داشتم نه کس و کاري رو..


    16سالم بود که با تاج ماه خانم رفته بودم شاه عبدل اظيم زيارت اشکام مثله بارون بهار ميريخت ازخدا ميخواستم زودتر راحتم کنه که يک دفعه چهره ي اشنايي رو ديدم خيلي اشنا توي خاطراته دورم جستجوش کردم اره خاله نازي بود خاله ي من چشمم رو چرخوندم تاج ماه خانم کناره اب خوري بود منو نميديد يک ان مثله يک اهوي رميده که تو چنگاله گرگ چشمم به مادرش بيفته رفتم و چادرش رو چسبيدم ترسيد و چند قدم عقب رفت گفتم خاله سحرم سحر نشست چادرش از روي سرش ليز خورد و افتاد زمين بغلم کرد و گفت ميدوني چقدر دنبالت گشتيم حق داشت پدرم بعد ازدواجه من خونشو عوض کرد حتي من هم ادرسه اون رو نداشتم... گفتم فقط بريم بريم از لحنه من ترسيد گفت چرا انگار تازه يادش اومده باشه گفت تو اينجا چيکار ميکني چادرش رو گرفتم و کشيدم همراه من اومد جلوي در بهش گفتم بريم خاله تو رو خدا فقط بريم....گفتنه بقيه جزييات ضروري نيست فقط همينو بگم که بعد اونکه تمامه ماجرا رو براي خاله تعريف کردم خاله بهم گفت که مادرم چند ساله رفته شهرتان و اونجا زندگي ميکنه گفت که بايد با اول مقدمه چيني کنه بعد منو ببره دو هفته پيشه خاله بودم تا مامان رو اماده کرد نميدونستم بعد اون شب وقتي تاج ماه خانم منو نديده چيکار کرده و چي شده از ترسم از خونه بيرون نميرفتم مبادا کسي منو ببينه و .... دو هفته بعد خاله بليط گرفت و رفتيم پيش مامان قلبم تند تند ميزد از مادرم فقط يک خاطره ي کم رنگ تو ذهنم داشتم خالم توراه بهم گفت که ميريم اونجا و با مادرم از منصور و پدرم شکايت ميکنيم تا دادگاه طلاقه منو از منصور بگيره... چند ماه بعد با کلي دوندگي تونستيم که منصور رو به دادگاه بکشيم اما از پدرم خبري نبود بعدها شنيدم که ميگفتن از ايران خارج شده منصور رو به دادگاه کشيديم و من با بخشيدنه تمامه حق وحقوقم طلاقم رو گرفتم تو اين مدت مادرم مثله شير پشتم بود ديگه دورانه بدبختي تموم شده بود


    بعد از طلاق به تشويق مامان درسم رو که نتونسته بودم ادامه بدم شروع کردم هوش خوبي داشتم به همين خاطر تونستم دوسال جهشي بزنم و ظرفه سه و سال و نيم وقتي که 19 سالم بود ديپلم بگيرم همه گذشتم رو فراموش کرده بودم در کناره مامان زندگي خوبي داشتم خيلي خوب بعد اون هم براي سرگرمي کلاس هاي مختلفي ميرفتم تا اينکه بعده خريده کامپيوتر پام به دنياي بزرگ اينترنت باز شد اولين چيزي که سر راهم بود اتاق هاي روم و چت بود توي يکي از همين روم ها بود که با سهراب اشنا شدم خيلي زودتر از اينکه بفهمم يک رابطه ي عاطفي بين ما به وجود اومد سهراب شماره تلفنمو گرفت و شمارشو داد بعد از اون بود که بعد سه سال پاي دومين مرد توي زندگي من باز شد يک احساسه خاصي داشتم احساسي که هيچ وقت نسبت به منصور نداشتم از شنيدنه صداش قلبم تند تند ميزد صورتم سرخ ميشد وقتي سهراب از اينده ميگفت از کارس که پرورشه ماهي بود و اينکه ميگفت وقتي بياد خونه دستاش بوي ماهي ميده ضربانه قلبم شدت ميگرفت احساس ميکردم يک دختره باکره هستم نه يک بيوه زنه 20 ساله که داغه طلاق توي شناسنامش هست يک روز که مثله هميشه با سهراب حرف ميزدم تصميم گرفتم که حقيقت زندگيمو بهش بگم بهش بگم که يک بيوه زنه بدبخت هستم فکر ميکردم انقدر دوستم داره که براش مهم نباشه اما با گفتن اين حرف انگار به يک باره تمام عشق و شور و شوق مثله يک شعله ي کوچک توي سهراب اخرين نفس هاشو زد و خاموش شد چون بهم گفت که ديگه نميتونه باهام بمونه و بهتره که از هم جدا شيم باورم نميشد که سهرابه من عشقه اوله من انقدر بدجنس باشه سهراب بي توجه به اشکاي من براي هميشه با يک خداحافظي اين عشق کوتاه رو تموم کرد بعد اون من موندم و يک دنيا تنفر نسبت به تمامه مردها از همشون بيزار بودم هر مردي که ميومد جلو فکر ميکردم که ميخواد ازم سواستفاده کنه بعده رفتنه سهراب خيلي داغون شدم خيلي لطمه ي بزرگي بهم خورد .... ماهها گذشت حالا ديگه داشتم سهراب و عشق رو توي حياط خلوت دلم چال ميکردم که سهراب پيداش شد نادم از گذشته ها گفت که ميدونه کاره درستي نکرده گفت که اون موقع دسته خودش نبوده گفت و گفت و گفت تا با نسيمي کوچک همون اتيشي که توي دلم خاموش شده بود خاکستراش کنار رفت و اون اتيش دوباره شعله کشيد الان من با سهراب خوشبختم اون براي من يک دوسته خوبه يک دوسته خوب دوستي که تمامه محبتم ماله اون اما عشقي ندارم اون عشقه منو زير پاش له کرد ورفت...الان من با سهراب خوشبختم هنوز هم مثله گذشته ها با هم تلفني حرف ميزنيم سهراب ميخواد بياد به ديدنم براي اولين بار الان باز هم سهرابم رو دارم ديگه شبا با کابوس از خواب نميپرم هر شب روياهاي رنگي ميبينم روياهاي شيرين ... من ميخوام از همين جا به سهرابم بگم که دوستت دارم اي معناي لطيفه کلمه دوستت دارم اي خياله محال من زني هستم که ميزنم در خياله تو پر و بال دوستت دارم اي اميده لطيف دوستت دارم اي خياله محال ... اين بود از قصه ي امروز من يک قصه ي حقيقي که راوي اون رو من خيلي خوب ميشناسم حتي بهتر از هر کسي قصه ي ما به سر رسيد کلاغه به خونش نرسيد بالا رفتيم دوغ بود پايين اومديم ماست بود قصه ي ما راست بود...


     





      هديه شما به پرنس  ( )

    با دستای خسته نوشته بهار خانم

    + کمي از پرنس

    سه‏شنبه 30 بهمن 1386  ساعت 2:23 عصر


    خيلي ها از من ميپرسن چرا انقد غمگيني ؟ مگه ميشه که شاد بود اره؟ شما اگه جاي من بوديد همين حال رو داشتيد من زن و شوهري رو ميشناختم که دنبال دو تا اتاق اجاره اي در به در کل شهر و زير و رو کردن اونا الان جفتشون معتادن چون زودتر از اتاق مواد رو پيدا کردند چون مواد همه جا ريخته بود اما اتاق نه...الان هر وقت هم زندگيشون سخت ميشه مرد زنشو ور ميداره و ميبره کنار خيابون 1 بار که زنه بره خرج مواد هر جفتشون جوره اينا قصه نيست ها نه بخدا واقعيته من دختري رو ميشناسم که خيلي وقته ميدونه سرطان داره سرطان ريه همه پزشکا ازش قط اميد کردم عملش خرج هنگفتي داره اگه عمل بشه احتماله خوب شدنش خيلي اما متاسفانه خرج عمل توي تهران ميشه نزديک 30 مليون پولي که اون نيمتونه بده پس بايد منتظره فرشته ي مرگ باشه پسري که دوسش داشت وقتي فهميد که اون مريضه ترکش کرد ترکش کرد و رفت با دوسته اون دختر دوست شد اين دختر چند ماه بيشتر به مرگش نموند شايد تابستونه امسال رو نبينه ... اين دختر حالا يکي ديگه رو دوست داره اون پسر هم از بيماري اون دختر خبر داره اما چه فايده دختر ميدونه که اگر هم بخواد عفريت مرگ نميزاره به اين پسر هم برسه... من


     پسري رو ميشناختم که براي بزرگ کردن خواهرش خودشو به هر اب و اتيشي زد از عرق فروشي به بچه ي 12 ساله تا مواد فروشي اون ميگفت يک وقتا شرف داشتم اما پول نداشتم خواهرم رو ببرم دکتر يک وقتايي شرف داشتم  اما پول نداشتم يک کيلو پرتقال بخرم بدم خواهرم بخوره حالا شرف ندارم اما خواهرم تو يک خونه ي خوب زندگي ميکنه حالا غيرت ندارم اما رخت و لباس خواهرم جوره يک وقتايي براي اينايي که داشتم کسي حاضر نبود يک قرون پول کف دستم بزاره واسه اينکه بي ناموسي بي غيرتي و بي شرفيم از يادم بره هرويين ميکشم ميگفت شعر حافظ و سعدي رو بايد برداشت جور ديگه معني کرد اما يک طور ديگه اصلا اين شعرا رو براي کيا گفتن پيرزن پيرمردا يا ما جوونا ؟ شما ميگين الان اگه حافظ زنده بود و ميخواست دوباره شعر بگه چه جور شعرايي ميگفت ؟ به نظر من اصلا شعر نميگفت مي افتاد تو کار بساز بفروشي ...... نميدونم چند تا جوون بايد فنا بشن تا يک جوون پولدار خوش بگذرونه من يک دختر بچه اي رو ميشناختم که تو لحظه هاي اخر عمرش نميدونست موز چه مزه ايه جالب اينکه حتي برادر بزرگش هم نتونست بهش بگه موز چه مزه ايه شايد شماها ندونين با فاصله ي يک ساعت از خونتون جايي هست که ادما مجبورن واسه سير کردن شکمشون مجبورن خود فروشي کنند شماها هيچي نميدونيد هيچي...............



     


    **از اين به بعد هر کدوم از پست هام شامل حرف اظافه هم ميشه


    يک حرف اظافه و يک خارج از متن**


    حرف اظافه:بر خاک بخواب نازنين تختي نيست اواره شدن حکايت سختي نيست از پاکيه اشک هاي خود فهميدم لبخند هميشه رازه خوشبختي نيست


    خارج از متن:وقتي ذهنه انسان مثله زلزله نگاري خطا ناپذير کوچکترين نامراديها را در خود ثبت ميکند ، وقتي تمام رنج هاي ديروز به تقويم امروز سنجاق ميشود وقتي قطرات ريز و تند باران مصاعب نمي گذارد مناظر ان سوي پنجره ي فردا ديده شود موافقت با روزگاري که سر ناسازگاري دارد بهترين راه سرکوبه ان است


     


     


     


    اين عکس هم کاملا بدونه شرحه اوني که بايد بفهمه خودش ميفهمه


     



     


      هديه شما به پرنس  ( )


    ليست کل يادداشهاي پرنسس کوچولو

    [30/5/1387- 12:0 ص] کات
    [27/3/1387- 12:0 ص] شعره جديده من با نام مرزه هيولا
    [23/3/1387- 4:4 ع] نمايشگاه دل
    [31/2/1387- 12:0 ص] تولدم مبارک
    [18/2/1387- 3:9 ص] پطروسه فداکار خسته شده....
    [13/1/1387- 11:54 ع] اقا وجوده پاکه مرا چند ميخري؟
    [19/11/1386- 1:9 ص] سه تار(از نوشته هاي خودم)
    [آرشيو شده ها]