خانه | ارتباط با پرنسس | مشخصاته پرنسس | پارسي يار | طراح قالب

  • کل بازديدها: 209437
  • بازديد امروز: 510
  • بازديد ديروز:1550
  • با دستای خسته نوشته بهار خانم

    + مهدي اخوان ثالث

    پنجشنبه 12 ارديبهشت 1387  ساعت 12:0 صبح

              


     



    مهدي اخوان ثالث (م. اميد) در سال 1307 در مشهد به دنيا آمد. پدرش عطار طبيب و مادرش خانه‌دار بود. وي تحصيلات متوسطه خود را در رشته <آهنگري> در سال 1326 به پايان مي‌رساند. در همين سال براي دوره ششم ادبي در دبيرستان شاهرضاي سابق ثبت‌نام مي‌کند. آشنايي اخوان با محمد قهرمان و رفتن به انجمن ادبي خراسان نيز در همين سال اتفاق مي‌افتد که تشويق استاداني چون فرخ خراساني و ديگر قدماي معاصر در اين محفل ادبي تاثير سازنده‌اي در توجه روزافزون اخوان به شعر و شاعري داشت. اخوان ثالث "چاووشي خان قوافل حسرت و خشم و نفرين و نفرت،راوي قصه هاي از دست رفته و ارزوهاي بر باد رفته"شاعري که دشمنه فريب و وقاحت و تاريکي و دروغ و. بدي و انساني که دوسته نجيب و نجابت و روشني و راستي و نيکيست.دو اصله متقابل و متضاد که همچون سکه اي سبک بر امواجه جوهر روشن"گريه،اندوه،نواميدي، در شعر او مدام بيدا و بنهان ميشود و برق ميزند.اخوان ثالث يکي از شاعران منفرده تاريخه شعره ماست که با اينکه دروطن ميزيست هميشه غمه غربت داشت با فرديتي نوميد وار جهان را سياه نميبيند اما تاريخه سياهکار را ميشناسد شاعري با عمري به درازاي تاريخه ايران...از ميانه مجموعه اثاره اخوان ثالث(م-اميد) ميتوان به


    ارغوان


    زمستان


    اخره شاهنامه


    از اين اوستا


    قصه ي شهره سنگستان


    تو را اي کهن بوم و بر دوست دارم


    زندگي ميگويد بايد زيست


    اشاره کرد ......


    اين هم شعره قاصدک که من عاشقشم


     


    قاصدک هان!چه خبر اوردي؟


    از کجا،وز که خبر اوردي؟


    خوش خبر باشي اما....اما


    گرده بام و دره من بي ثمر ميگردي


    انتظاره خبري نيست مرا


    نه زياري،نه ز ديار و دياري - باري


    برو انجا که تو را منتظرند


    قاصدک ... در دله من همه کورند و کرند.


    دست وردار از اين در وطنه خويش غريب


    قاصدک،تجربه هاي همه تلخ،با دلم ميگويد


    که دروغي تو دروغ


    که فريبي تو فريب


    قاصدک.....


    ابرهاي همه عالم شب و روز در دلم ميگريند


     


     



    (نخلستان هاي ابادان)


    و شعره " هي فلاني،زندگي شايد همين باشد"


    عقده ي خود را فرو ميخورد چون خميره شيشه و به


    دشخواري فرو ميبرد لقمه ي بغضي که قوت غالبش ان بود.....


    هي فلاني زندگي شايد همين باشد ؟


    يک فريبه ساده ي کوچک


    ان هم از دسته عزيزي که تو دنيا را جز براي او و جز با او نميخواهي


    من گمانم زندگي بايد همين باشد


    آه...! آه.....! اما او چرا اين را نميداند که در اينجا من دلم تنگ است.يک ذرست؟


    شاتقي هم ادم است اي واي بر من اي داد بر من


    من نميدانم چرا طاووسه من اين را نميداند؟


    که منه بيچاره هم در سينه دل دارم


    که دله من هم دل است اخر از سنگ و اهن نيست


    او چرا انقدر از من غافل است اخر؟


    آه....آه.... اي کاش گاه گاهي بچه ها را نيز مي آورد


    کاشکي.....اما رها کن.هيچ"


    و رها کرد او رها ميکرد ادامه ي حرفش را.


    اغلب او اينجا دهان ميبست....


     



     


    روحش شاد و خاطرش گرامي....


     


     



     


    عکس هاي از  دورانه زندگي اخوان ثالث از جواني تا پيري


    در ادامه ي مطلب تقديم به دوست دارانش


    ادامه مطلب...

      هديه شما به پرنس  ( )


    ليست کل يادداشهاي پرنسس کوچولو

    [30/5/1387- 12:0 ص] کات
    [27/3/1387- 12:0 ص] شعره جديده من با نام مرزه هيولا
    [23/3/1387- 4:4 ع] نمايشگاه دل
    [31/2/1387- 12:0 ص] تولدم مبارک
    [18/2/1387- 3:9 ص] پطروسه فداکار خسته شده....
    [13/1/1387- 11:54 ع] اقا وجوده پاکه مرا چند ميخري؟
    [19/11/1386- 1:9 ص] سه تار(از نوشته هاي خودم)
    [آرشيو شده ها]