خانه | ارتباط با پرنسس | مشخصاته پرنسس | پارسي يار | طراح قالب

  • کل بازديدها: 209435
  • بازديد امروز: 508
  • بازديد ديروز:1550
  •    [آرشيو شده ها]

    با دستای خسته نوشته بهار خانم

    + کات

    چهارشنبه 30 مرداد 1387  ساعت 12:0 صبح

     قصه گو ديگه هيچ وقت قصه نگو


    از همون اولش از قصه بدم ميومد!


    از افسانه بيزار بودم!


    از اسطوره بيزار بودم!


    اما...


    حالا زندگي خودم شدم يه پا قصه ي افسانه اي که اتفاقا اسطوره اش يه دختر خشک و بي روحه!


    يکي بود ،يکي بود،يکي بود...يکي بود!


    هميشه يکي بود!اما اون يکي چجوري بود؟!


    از اولش وقتي هنوز آغازي نبود..اين دخترک بود و بود!


    اين دخترک ديوونه بود؟نه به خدا عاشق نبود!


    اين دخترک افسرده بود؟نه به خدا عاشق نبود!


    اين دخترک روحش تيکه تيکه شده بود!از سر ندونم کاري رفته بود خودشو انداخته بود بين يه جماعت بيکار و دندون تيز کرده و قحطي زده!


    آدماي شکم گنده اي که مثل طبل تو خالي بودن!


    آدمايي که با انگشت دخترک رو به همديگه نشون ميدن!


    به خدا حماقت کردم!حماقت کردم از لاک خودم اومدم بيرون حماقت کردم !


    هي چند روز بود با خودم گفتم چرا انقد تنهايي آدم باش و برو بين همه!


    اما هنوز نميدونستم اون همه چجوري بودن!


    و من..بي محابا


    بدون هيچ کوله باري


    .


    .


    .


    در داخل دهان شير قدم گذاشتم!


    گذشتم!از نگاه هاي هرز اين دريده ها گذشتم!


    همه کنارم بودند..


    راه افتادم


    .


    .


    راه افتادم و رفتم!


    در خيابان وحشت زده ي تاريک!


    هيچ کس کنارم نبود!


    و من ....


    نبضم...


    بي محابا ميتپيد،از وسوسه ي متلاشي گشتن!


    ناگهان جاي دل رو توي سينه خالي ديدم!


    گرگ شب بازم گولم زد!


    دلمو دزديد و رفت!


    لازم نکرده آدم باشم!


    ميخوام از قصه ها جدا باشم!


    توي اين شهر درندشت زندونو دوست ندارم!


    اسطوره اي که قلب نداره هم از قصه ها و افسانه ها اخراج ميشه!


    .


    .


    .


    کــــــــــــــــــــــــــات!


     حوصله ندارم از همه چي بيزارم اين روزا مثله سگ پاچه ميگيرم اين دفعه خارج از متن و حرف اظافه اي در کار نيس


      هديه شما به پرنس  ( )

    با دستای خسته نوشته بهار خانم

    + شعره جديده من با نام مرزه هيولا

    دوشنبه 27 خرداد 1387  ساعت 12:0 صبح

    رگه سبزه بي اراده چشمکه تلخه ستاره


    نفساي نيمه مرده اين هيولاي دوباره


    اين سکوت مرده در خاک يک غروب رو به مرگه


    دو تا دسته نقطه چين و يک سرنگ پر تگرگه


    رگه سبزه روي دستت اخرين نقطه ي کوچه


    ديگه اين سرنگه خالي بنده يک نقطه ي پوچه


    پاک کن هر چي نقطه چينه روي دستاي ضعيفت


    ببر اين هق هق سردو با اراده ي عجيبت


    بشکن اين سرنگو بشکن بگذر از مرزه هيولا


    بشکن اين حصاره تلخو رد شو از حصاره غولا


    اين سرنگه خالي از عشق روي خاک کناره درده


    توي اين همهمه ي درد پي دستاي يک مرده


     



     


    من هنوز از نفس کشيدن ميترسم هوا پر از اکسيزنه نامرديست لبخندها بوي تنفر ميدهند و عشق بوي دروغ به گريه هاي تو ميخندند به عشق،به صداقت،به شعر،و به خنده هاي تو ميگريند و هر روز ديواره کينه را بالا ميبرند تا هرگز عشق در زمين هاي سيماني جوانه نزند اين روزها گل فروشي ها فريب ميفروشند و بازاره خريد خنجر همچنان داغ است بازي بچه ها بوي خون ميدهد عشق را ميشود در جوي هاي کنار خيابان قاطي لجن ها ارزان خريد غبار همه شيشه ها را گرفته اگر باران ببارد سياه ميشوند و اگر افتاب بتابد کدر ميشوند و تنها راهه نجات شکستنه تمامه شيشه هاس....


     


     


                                                               


     


    حرفه اضافه:


    درخشان ترين کلمه ام مال تو


    سالم ترين جاي دستم امن ترين گوشه دنج دلم تا سرت را بگذاري ....


    من را مثل يک فيلم معروف نگاه کن به خودت بگو خيلي معروف است


     گرچه سخت ولي بايد ديد نصفش رفته باقيش هم به زودي تمام خواهد شد


     


    خارج از متن:


    يک توره ماه گيري درست کردم.


    ميخوام امشب ببرم شکار تور رو دور سرم بچرخونم


     و پرتاپ کنم طرفه ماه تا اون توپه بزرگ نوراني رو گير بندازم


    اگه فردا تو اسمون نگاه کرديو ماهو نديدي شک نکن که کاره من بوده


     و من بالاخره ماه رو با تور ماه گيريم گرفتم !


    اما اگه بازم ماه تو اسمون ميدرخشيد يه خورده پايين ترش رو هم نگاه کن


     اون وقت منو ميبيني که دارم اروم اروم تاب ميخورم


     از يک ستاره که توي تور ماه گيري منه


     


     



     _____________________________________________


      هديه شما به پرنس  ( )

    با دستای خسته نوشته بهار خانم

    + نمايشگاه دل

    پنجشنبه 23 خرداد 1387  ساعت 4:4 عصر


    بليط تهيه کردم ...


    به نمايشگاه دل خوش آمديد .. لطفا ...


    داخل نمايشگاه همهمه اي بود ؛ هر کس به دنبال دلي . بروشورهاي رنگيني به غرفه ها چسبانده بودند و تبليغات ، عشق مصنوعي را به اوج مي رساند؛ هر که شيک تر ، پربهاتر .


    ... ببخشيد خانم ! قيمت آن دل سبز چند است ؟ و آنورتر ، کودکي بهانه مي گرفت و يک قلب آبپاش مي خواست ..


    خيس از رنگ دروغ دل ها ، غرفه ها را يکي يکي پشت سر گذاشتم ؛ به غرفه اي رسيدم که حالم را دگرگون کرد . در و ديوارش به رنگ چوب تزئين شده بودند ، و رنگ چوب مي داني که دروغ نيست .


    سردرش نوشته بود : غرفه ي خاطرات ؛


    داخل شدم ..


    - ببخشيد آقا ! خاطرات آن شب مهتابي را مي خواهم ، داريد ؟


    - خير ، موجود نيست ؛ آنشب هوا ابري بود ..


    - به آسمان نگاه کردم ، وهنوز ابري بود ..


    - باز پرسيدم : خاطرات يک خنده از شب چهارشنبه سوري را چطور ، داريد ؟


    - با غمي سرشار از بغض ، گفت :


    - آنها را هم ، همانشب در آتش بي کسي از دست دادم ..


    - همدردي کردم و گفتم :


    - غرفه هاي ديگر عشق دروغ مي فروشند ..


    - صحبتم را نيمه کاره قطع کرد و گفت :


    - درآمد ، الان در جنس دروغ است ..


    - صحبتش را نيمه کاره قطع کردم و گفتم :


    - بگذريم ؛ خاطره اي به من بده ، که برانگيزاندم .. مرا ببرد به عشق بازي در موزه ؛ آنروز که بي پرده التماس مي کردم و حتي ذره اي هم خود را کوچک نمي ديدم .. مي خواهم بدانم چرا التماس آنروز ، کوچکم نکرد ؟!


    - از قفسه اي ، بسته اي درآورد و به من داد ؛


    - گفتم : چند قيمت است ؟


    - گفت : عشق ، قيمت ندارد .


    - گفتم : در اين بسته ، يک پايان هست و آن شايد پايان عشق باشد ، پس قيمتش را بگو ..


    - گفت : درش را باز کن ، اگر نتيجه گرفتي ، پولش را پرداخت کن ..


    - در جعبه را باز کردم و خود را در حال انتظار کشيدن جلوي در موزه يافتم .


    - پسري سبز پوش ، به سبک درختان پر غرور ، به من نزديک شد ؛ سلام کردم و گفتم :


    - چرا انقدر دير آمدي ؟!


    - گفت : قرارمان آنور خيابان بود .. نه اينور ..


    - پس معذرت خواهي کردم !


    - گفت : اينجا ناراحتم ؛ براي صحبت به موزه برويم ، خلوت تر است !


    - گفتم : موزه جاي عتيقه هاست ؛ جاي اشياء قديمي و نادر . تو شايد نادر باشي ، اما من که نيستم !


    - به هر حال .. به موزه رفتيم ؛


    - گفت : حرفت را بزن ، براي چه انقدر اصرار داشتي مرا ببيني ؟


    - مي لرزيدم .. دهانم کف کرده بود .. با اينحال گفتم .. با تمام زبان هاي دنيا گفتم ، که دوستش دارم ..


    - نفهميد !


    - زبانش را مي فهميدم ، اما زبانم را نه . نمي توانستم به زبان او صحبت کنم .. از خدا درخواست کمک کردم :


    - خدايا ، مرا به او بفهمان .. خدايـــــــــــــــــــــا...


    - اما خدايي وجود نداشت ؛ اگر هم داشت ، دلي نداشت ؛ اگر هم داشت ، عاشقي نمي دانست ؛ اگر هم مي دانست ، خدايي نداشت که دست خواهش به طرفش دراز کند ..


    - (( اما خدا اگر حرف عاشقان را مي فهميد که ...


    - شايد زمان به عقب مي رفت ؛ شايد عاشقي از يادها مي رفت ؛ شايد هم غم ها ، اشک ها و بي خوابي هاي مرگ آور ، همه و همه از يادها مي رفت !))


    - با خود گفتم : چه توقع بي جايي .. حتي خداي من هم زبانم را نمي فهمد ، چه رسد به بنده اش ؟!


    - ... خداحافظي کرد ، و پايان يک عشق يکطرفه ...


    ... کسي صدايم زد .. چشم هايم را باز کردم ، نگهبان غرفه را ديدم که مي گفت : نمايشگاه تعطيل شده است ؛ برخيز و از عشق خاطره نساز ؛ يا کنار بيا با اين تنهايي کشنده ، يا بار ديگر سلام کن ..


    در گوشم صدايي طنين مي انداخت :


    به نمايشگاه دل خوش آمديد ..


    لطفا از غرفه ي خاطرات هم ديدن فرماييد ...


    ( يادم است چند روز پيش ، دوستي ، داستانم را خواند و گفت : کمي بيشتر فکر کن ؛ آيا به راستي عشق قيمت ندارد ؟ گفتم : من اينطور فکر مي کنم .. و او گفت : قيمتش : فنا شدن است ! و چه درست مي گفت ....


     



     


    خارج از متن:


    من از ساعت متنفرم که جاي خالي تو را به رخه دلتنگي هايم ميکشد


     


    حرفه اضافه:


    دلم براي جنگ هاي لوله خودکاري


    دلم براي شيطنت هاي کودکي


    و ايستادن هاي مکرر پشته دفتر


    دلم براي معلم هايي که عاشقانه ازردنم


    و عشق هايي که بي بهانه ازردمشان


    و از همه بيشتر دلم براي خدا تنگ شده


     



      هديه شما به پرنس  ( )

    با دستای خسته نوشته بهار خانم

    + تولدم مبارک

    سه‏شنبه 31 ارديبهشت 1387  ساعت 12:0 صبح

     


    اون کسي که دلش ميخواد يک لحظه ديگه بميره


    براي چي بايد واسه خودش تولد بگيره؟؟


     


    پي نوشت:اين عکس ماله 1 سالگي منه


    اون هم باباي عزيزمه که خيلي هم دوسش دارم


    ____________________________________


    چيستم من زاده ي يک شامه لذت بار


    روزگاري پيکري بر پيکري پيچيد


    و من زاده شدم بي ان که خود خواهم


    تولدم مبارک


     



    اين ايميل امروز صبح دستم رسيد فرستندش ناشناسه


    ولي خوب هر کي که هستي اقا يا خانمه ؟ ممنون که به يادم بودي


    ولي کاش خودتو معرفي ميکردي


    ازت ممنونم تو روزي که حتي نزديکام به يادم نبودن شما بهم تبريک گفتيد


    راستي ممنون از اين شعره زيبا و اين دسته گل


    (موقعه تولده قشنگه تو هر چه که دعا کني


    مستجاب ميشود


    چشمه تو بهترينه هر دو نيمه


    انتخاب ميشود


    ان شبي که صبحه ان تولد است


    افتاب ميشود


    عکسه تو جاي ماه نقره توي اسمان


    قاب ميشود


    به دله غريب گر اجازه دهم


    يک کتاب ميشود


    گفتن از نگاهه تو بي حساب ميشود


    شمع اب ميشود)


     



    ____________________________________________________ 


    پي نوشت:دوستاي گلم کسايي که اصلا ازشون انتظار نداشتم شرمندم کردن


                                        اين عکسه فانتزي رو دوسته گلم پارميس برام ايميل کرده


    پارميسم دوستت دارم و ممنون


    کيک و کلاغ و شمع


     


    اين شمع هاي فانتزي و زيبا رو هم دوسته گلم حميد رضا


     برام ايميل کرده ازت ممنونم


     


    اين عکس رو نادياي گلم برام فرستاده


    (با دود به سبکه قديمي ها تولدم رو تبريک گفته)


    ممنونم عزيزم


     


    اين عکس رو هم فرشته ي جونم برام فرستاده


    (چه قدر خرجه اين کادوها شد؟)


    ممنون فرشته ي من


     


     اين عکس رو هم اقا فرشاد برام فرستاده


     (اين خودتي فرشاد)


     ممنونم


     


    اين سه تا شتر رو که بارشون هديس گلنازم برام فرستاده


    دوستت دارم ممنون


     


    نازي جون اين خره که بهم تبريک گفته چه قدر به يوسف شباهت داره


    (شوخي کردم ها عزيزم ناراحت نشي)


     


    اين سه تا فرشته ي مهربون رو شايان برام فرستاده


    و گفته اينا از طرفه من مامورن تا بهت تبريک بگن ممنونم دادشي


     


    اين هم کارته طراحي شده توسط رهاي عزيزم (وبلاگه شادونه)


    که برام فرستاده


    ممنونم خانومم


     


    و اخرين ايميل هم متعلقه به سياوشه گله که عکسه خودشو برام فرستاده


    با يک کيکه دو نفره که گفته فقط واسه خودمونه


    اي داداشه ناقالا


     


        ________________________________________________


            خارج از متن:


    از تمامه دوستايي که به يادم بودن ممنون


    و از تمامه کسايي هم که به فکرم نبودم باز هم ممنون


     


           حرف اظافه:


        پا به پاي شمعه تولد اب ميشوم


            انتخاب ميشوم؟


       بيست و يک سال گذشت پس کي ميخوام بزرگ شم؟


           پس کي به ارزوهام ميرسم؟


                  پس کي


     پس کي؟؟


                        پس کي؟؟؟


     



    راستي قالبه جديد هم هديه ي داداشه گله خودمه هديه داداش نيماس


     همين جا ازت تشکر ميکنم و بوست ميکنم


    اين هم عکسي که برام فرستاده


     


     


     


    يک عکس از سه سالگيم هم توي ادامه مطلبه


     اون موقع ها که به قوله سحر جونم جوجک بودم


    ادامه مطلب...

      هديه شما به پرنس  ( )

    با دستای خسته نوشته بهار خانم

    + پطروسه فداکار خسته شده....

    چهارشنبه 18 ارديبهشت 1387  ساعت 3:9 صبح


     


    هوا سرد شده است، قهوه بي مزه شده است و آسمان بي رنگ است.


    بين آدمهاي شهر نه مردي هست و نه زن، همه همجنس و هم قد و بي صورت.


     صداي شکستن موج را هم باد برده است. دستان خداوند از سرما خشک شده اند؛


     بهشت تعطيل است و فرشته ها در گوشه کنار پياده روها خوابيده اند و کاسه هاي گدايي زير بالهايشان خالي است.زمستان رسيده است.سردترين جنگ تاريخ آغاز شده است.


     تمام آفريدگان به جان هم افتاده اند و تجاوز و غارت و قتل عام فراگير شده است.


     آدمها در دروغگويي از هم سبقت مي گيرند و سگها به صاحبانشان خيانت مي کنند. درختها به پاي هم مي پيچند و زمين هر روز از سرما مي لرزد. هدف مشترک است تمام مخلوقات مي خواهند قبل از آنکه دير بشود به جهنم برسند، مي گويند آتش جهنم هنوز گرم است.
    دروازه هاي جهنم را بسته اند. طبق آخرين اخبار شيطان در يک نشست اهريمني اعلام کرده است که به علت ظرفيت محدود جهنم تعداد گناهان لازم براي سقوط از پل صراط هزار برابر شده است و هيچ تضميني مبتني بر پذيرش تمام گناهکاران متقاضي وجود ندارد. او به تمامي مخلوقات هشدار داده است در شرايط حساس کنوني به نکير و منکر دستور اکيد داده شده است که در صورت مشاهدهء کوچکترين عمل خير و خداپسندانه مي توانند پروندهء مورد نظر را بهشتي اعلام کرده و به علت تعداد بي سابقهء متقاضيان جهنمي از شنيدن هر گونه اعتراضي امتناع ورزند.


    قحطي آمده است. به دستور وزير کشاورزي تمام مزارع گندم را بمباران کرده اند. تمام عبادتگاههاي دنيا به خانه هاي فحشا تبديل شده اند و به دستور مراجع مذهبي به تمام کودکان تجاوز مي کنند. متخصصين و جراحان در تمام بيمارستانها بيماران را قطعه قطعه مي کنند. تمام موسسات خيريه با بودجهء صدقات بمبهاي اتمي مي سازند و صليب سرخ جهاني به بزگرترين شبکهء قاچاق مواد مخدر تبديل شده است. سوئيس هم آمريکا شده است.
    پطرس، کودک فداکار، انگشت نشانه اش را پس از سالها از سوراخ سد بيرون کشيده است تا سد خراب شود و سيلاب شهر را ببرد تا شايد او هم به آتش جهنم برسد و خودش را گرم کند. او بلافاصله در سيل خفه شده است و به دنياي ديگر رفته است تا به کارنامهء اعمالش رسيدگي شود. کمتر از چند دقيقه بعد نکير و منکر پروندهء نازکش را مطالعه کرده اند و جبرئيل دستور داده است او به دليل سالها فداکاري تا ابد به بهشتي بودن محکوم شود. پطرس حالا فرشتهء بي خانماني شده است که روزها به دنبال سدهاي آب مي گردد تا آنها را تک تک با انگشت نشانه اش سوراخ کند و سيل همه جا را با خود ببرد. پطرس، کودک فداکار، در کمال نا اميدي هر روز عاشق مي شود، از عشق خسته مي شود، خيانت مي کند و دروغ مي گويد، شايد يک بار ديگر به نامهء اعمالش رسيدگي شود و اين بار جهنمي شود؛ پطرس هر شب در روياي آتش جهنم مي خوابد و فردا صبح باز در کنار خيابانهاي سرد بهشت بيدار مي شود تا يک روز ديگر هم وزن تمام گناهانش را به دوش بکشد، باز عاشق شود، باز خسته شود، باز خيانت کند و باز هم دروغ بگويد. پطرس، کودک فداکار، از دست شيطان هم خسته شده است


     



     


     


         خارج از متن :


    دهقان فداکار پير شده ، فداکاريش تموم شده ،


     چوپان دروغگو عزيز شده ،


    شنگول و منگول گرگ شدن ،


    کبري تصميم گرفته دماغش رو عمل کنه ،


     روباه با کلاغ دستشون توي يه کاسه شده ،


    حسنک رفته شهر دنبال کار