خانه | ارتباط با پرنسس | مشخصاته پرنسس | پارسی یار | طراح قالب

  • کل بازدیدها: 119211
  • بازدید امروز: 21
  • بازدید دیروز:323
  • با دستای خسته نوشته بهار خانم

    + نمایشگاه دل

    پنجشنبه 23 خرداد 1387  ساعت 4:4 عصر


    بلیط تهیه کردم ...


    به نمایشگاه دل خوش آمدید .. لطفا ...


    داخل نمایشگاه همهمه ای بود ؛ هر کس به دنبال دلی . بروشورهای رنگینی به غرفه ها چسبانده بودند و تبلیغات ، عشق مصنوعی را به اوج می رساند؛ هر که شیک تر ، پربهاتر .


    ... ببخشید خانم ! قیمت آن دل سبز چند است ؟ و آنورتر ، کودکی بهانه می گرفت و یک قلب آبپاش می خواست ..


    خیس از رنگ دروغ دل ها ، غرفه ها را یکی یکی پشت سر گذاشتم ؛ به غرفه ای رسیدم که حالم را دگرگون کرد . در و دیوارش به رنگ چوب تزئین شده بودند ، و رنگ چوب می دانی که دروغ نیست .


    سردرش نوشته بود : غرفه ی خاطرات ؛


    داخل شدم ..


    - ببخشید آقا ! خاطرات آن شب مهتابی را می خواهم ، دارید ؟


    - خیر ، موجود نیست ؛ آنشب هوا ابری بود ..


    - به آسمان نگاه کردم ، وهنوز ابری بود ..


    - باز پرسیدم : خاطرات یک خنده از شب چهارشنبه سوری را چطور ، دارید ؟


    - با غمی سرشار از بغض ، گفت :


    - آنها را هم ، همانشب در آتش بی کسی از دست دادم ..


    - همدردی کردم و گفتم :


    - غرفه های دیگر عشق دروغ می فروشند ..


    - صحبتم را نیمه کاره قطع کرد و گفت :


    - درآمد ، الان در جنس دروغ است ..


    - صحبتش را نیمه کاره قطع کردم و گفتم :


    - بگذریم ؛ خاطره ای به من بده ، که برانگیزاندم .. مرا ببرد به عشق بازی در موزه ؛ آنروز که بی پرده التماس می کردم و حتی ذره ای هم خود را کوچک نمی دیدم .. می خواهم بدانم چرا التماس آنروز ، کوچکم نکرد ؟!


    - از قفسه ای ، بسته ای درآورد و به من داد ؛


    - گفتم : چند قیمت است ؟


    - گفت : عشق ، قیمت ندارد .


    - گفتم : در این بسته ، یک پایان هست و آن شاید پایان عشق باشد ، پس قیمتش را بگو ..


    - گفت : درش را باز کن ، اگر نتیجه گرفتی ، پولش را پرداخت کن ..


    - در جعبه را باز کردم و خود را در حال انتظار کشیدن جلوی در موزه یافتم .


    - پسری سبز پوش ، به سبک درختان پر غرور ، به من نزدیک شد ؛ سلام کردم و گفتم :


    - چرا انقدر دیر آمدی ؟!


    - گفت : قرارمان آنور خیابان بود .. نه اینور ..


    - پس معذرت خواهی کردم !


    - گفت : اینجا ناراحتم ؛ برای صحبت به موزه برویم ، خلوت تر است !


    - گفتم : موزه جای عتیقه هاست ؛ جای اشیاء قدیمی و نادر . تو شاید نادر باشی ، اما من که نیستم !


    - به هر حال .. به موزه رفتیم ؛


    - گفت : حرفت را بزن ، برای چه انقدر اصرار داشتی مرا ببینی ؟


    - می لرزیدم .. دهانم کف کرده بود .. با اینحال گفتم .. با تمام زبان های دنیا گفتم ، که دوستش دارم ..


    - نفهمید !


    - زبانش را می فهمیدم ، اما زبانم را نه . نمی توانستم به زبان او صحبت کنم .. از خدا درخواست کمک کردم :


    - خدایا ، مرا به او بفهمان .. خدایـــــــــــــــــــــا...


    - اما خدایی وجود نداشت ؛ اگر هم داشت ، دلی نداشت ؛ اگر هم داشت ، عاشقی نمی دانست ؛ اگر هم می دانست ، خدایی نداشت که دست خواهش به طرفش دراز کند ..


    - (( اما خدا اگر حرف عاشقان را می فهمید که ...


    - شاید زمان به عقب می رفت ؛ شاید عاشقی از یادها می رفت ؛ شاید هم غم ها ، اشک ها و بی خوابی های مرگ آور ، همه و همه از یادها می رفت !))


    - با خود گفتم : چه توقع بی جایی .. حتی خدای من هم زبانم را نمی فهمد ، چه رسد به بنده اش ؟!


    - ... خداحافظی کرد ، و پایان یک عشق یکطرفه ...


    ... کسی صدایم زد .. چشم هایم را باز کردم ، نگهبان غرفه را دیدم که می گفت : نمایشگاه تعطیل شده است ؛ برخیز و از عشق خاطره نساز ؛ یا کنار بیا با این تنهایی کشنده ، یا بار دیگر سلام کن ..


    در گوشم صدایی طنین می انداخت :


    به نمایشگاه دل خوش آمدید ..


    لطفا از غرفه ی خاطرات هم دیدن فرمایید ...


    ( یادم است چند روز پیش ، دوستی ، داستانم را خواند و گفت : کمی بیشتر فکر کن ؛ آیا به راستی عشق قیمت ندارد ؟ گفتم : من اینطور فکر می کنم .. و او گفت : قیمتش : فنا شدن است ! و چه درست می گفت ....


     



     


    خارج از متن:


    من از ساعت متنفرم که جای خالی تو را به رخه دلتنگی هایم میکشد


     


    حرفه اضافه:


    دلم برای جنگ های لوله خودکاری


    دلم برای شیطنت های کودکی


    و ایستادن های مکرر پشته دفتر


    دلم برای معلم هایی که عاشقانه ازردنم


    و عشق هایی که بی بهانه ازردمشان


    و از همه بیشتر دلم برای خدا تنگ شده


     



      هدیه شما به پرنس  ( )

    با دستای خسته نوشته بهار خانم

    + تولدم مبارک

    سه‏شنبه 31 اردیبهشت 1387  ساعت 12:0 صبح

     


    اون کسی که دلش میخواد یک لحظه دیگه بمیره


    برای چی باید واسه خودش تولد بگیره؟؟


     


    پی نوشت:این عکس ماله 1 سالگی منه


    اون هم بابای عزیزمه که خیلی هم دوسش دارم


    ____________________________________


    چیستم من زاده ی یک شامه لذت بار


    روزگاری پیکری بر پیکری پیچید


    و من زاده شدم بی ان که خود خواهم


    تولدم مبارک


     



    این ایمیل امروز صبح دستم رسید فرستندش ناشناسه


    ولی خوب هر کی که هستی اقا یا خانمه ؟ ممنون که به یادم بودی


    ولی کاش خودتو معرفی میکردی


    ازت ممنونم تو روزی که حتی نزدیکام به یادم نبودن شما بهم تبریک گفتید


    راستی ممنون از این شعره زیبا و این دسته گل


    (موقعه تولده قشنگه تو هر چه که دعا کنی


    مستجاب میشود


    چشمه تو بهترینه هر دو نیمه


    انتخاب میشود


    ان شبی که صبحه ان تولد است


    افتاب میشود


    عکسه تو جای ماه نقره توی اسمان


    قاب میشود


    به دله غریب گر اجازه دهم


    یک کتاب میشود


    گفتن از نگاهه تو بی حساب میشود


    شمع اب میشود)


     



    ____________________________________________________ 


    پی نوشت:دوستای گلم کسایی که اصلا ازشون انتظار نداشتم شرمندم کردن


                                        این عکسه فانتزی رو دوسته گلم پارمیس برام ایمیل کرده


    پارمیسم دوستت دارم و ممنون


    کیک و کلاغ و شمع


     


    این شمع های فانتزی و زیبا رو هم دوسته گلم حمید رضا


     برام ایمیل کرده ازت ممنونم


     


    این عکس رو نادیای گلم برام فرستاده


    (با دود به سبکه قدیمی ها تولدم رو تبریک گفته)


    ممنونم عزیزم


     


    این عکس رو هم فرشته ی جونم برام فرستاده


    (چه قدر خرجه این کادوها شد؟)


    ممنون فرشته ی من


     


     این عکس رو هم اقا فرشاد برام فرستاده


     (این خودتی فرشاد)


     ممنونم


     


    این سه تا شتر رو که بارشون هدیس گلنازم برام فرستاده


    دوستت دارم ممنون


     


    نازی جون این خره که بهم تبریک گفته چه قدر به یوسف شباهت داره


    (شوخی کردم ها عزیزم ناراحت نشی)


     


    این سه تا فرشته ی مهربون رو شایان برام فرستاده


    و گفته اینا از طرفه من مامورن تا بهت تبریک بگن ممنونم دادشی


     


    این هم کارته طراحی شده توسط رهای عزیزم (وبلاگه شادونه)


    که برام فرستاده


    ممنونم خانومم


     


    و اخرین ایمیل هم متعلقه به سیاوشه گله که عکسه خودشو برام فرستاده


    با یک کیکه دو نفره که گفته فقط واسه خودمونه


    ای داداشه ناقالا


     


        ________________________________________________


            خارج از متن:


    از تمامه دوستایی که به یادم بودن ممنون


    و از تمامه کسایی هم که به فکرم نبودم باز هم ممنون


     


           حرف اظافه:


        پا به پای شمعه تولد اب میشوم


            انتخاب میشوم؟


       بیست و یک سال گذشت پس کی میخوام بزرگ شم؟


           پس کی به ارزوهام میرسم؟


                  پس کی


     پس کی؟؟


                        پس کی؟؟؟


     



    راستی قالبه جدید هم هدیه ی داداشه گله خودمه هدیه داداش نیماس


     همین جا ازت تشکر میکنم و بوست میکنم


    این هم عکسی که برام فرستاده


     


     


     


    یک عکس از سه سالگیم هم توی ادامه مطلبه


     اون موقع ها که به قوله سحر جونم جوجک بودم


    ادامه مطلب...

      هدیه شما به پرنس  ( )

    با دستای خسته نوشته بهار خانم

    + پطروسه فداکار خسته شده....

    چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387  ساعت 3:9 صبح


     


    هوا سرد شده است، قهوه بی مزه شده است و آسمان بی رنگ است.


    بین آدمهای شهر نه مردی هست و نه زن، همه همجنس و هم قد و بی صورت.


     صدای شکستن موج را هم باد برده است. دستان خداوند از سرما خشک شده اند؛


     بهشت تعطیل است و فرشته ها در گوشه کنار پیاده روها خوابیده اند و کاسه های گدایی زیر بالهایشان خالی است.زمستان رسیده است.سردترین جنگ تاریخ آغاز شده است.


     تمام آفریدگان به جان هم افتاده اند و تجاوز و غارت و قتل عام فراگیر شده است.


     آدمها در دروغگویی از هم سبقت می گیرند و سگها به صاحبانشان خیانت می کنند. درختها به پای هم می پیچند و زمین هر روز از سرما می لرزد. هدف مشترک است تمام مخلوقات می خواهند قبل از آنکه دیر بشود به جهنم برسند، می گویند آتش جهنم هنوز گرم است.
    دروازه های جهنم را بسته اند. طبق آخرین اخبار شیطان در یک نشست اهریمنی اعلام کرده است که به علت ظرفیت محدود جهنم تعداد گناهان لازم برای سقوط از پل صراط هزار برابر شده است و هیچ تضمینی مبتنی بر پذیرش تمام گناهکاران متقاضی وجود ندارد. او به تمامی مخلوقات هشدار داده است در شرایط حساس کنونی به نکیر و منکر دستور اکید داده شده است که در صورت مشاهدهء کوچکترین عمل خیر و خداپسندانه می توانند پروندهء مورد نظر را بهشتی اعلام کرده و به علت تعداد بی سابقهء متقاضیان جهنمی از شنیدن هر گونه اعتراضی امتناع ورزند.


    قحطی آمده است. به دستور وزیر کشاورزی تمام مزارع گندم را بمباران کرده اند. تمام عبادتگاههای دنیا به خانه های فحشا تبدیل شده اند و به دستور مراجع مذهبی به تمام کودکان تجاوز می کنند. متخصصین و جراحان در تمام بیمارستانها بیماران را قطعه قطعه می کنند. تمام موسسات خیریه با بودجهء صدقات بمبهای اتمی می سازند و صلیب سرخ جهانی به بزگرترین شبکهء قاچاق مواد مخدر تبدیل شده است. سوئیس هم آمریکا شده است.
    پطرس، کودک فداکار، انگشت نشانه اش را پس از سالها از سوراخ سد بیرون کشیده است تا سد خراب شود و سیلاب شهر را ببرد تا شاید او هم به آتش جهنم برسد و خودش را گرم کند. او بلافاصله در سیل خفه شده است و به دنیای دیگر رفته است تا به کارنامهء اعمالش رسیدگی شود. کمتر از چند دقیقه بعد نکیر و منکر پروندهء نازکش را مطالعه کرده اند و جبرئیل دستور داده است او به دلیل سالها فداکاری تا ابد به بهشتی بودن محکوم شود. پطرس حالا فرشتهء بی خانمانی شده است که روزها به دنبال سدهای آب می گردد تا آنها را تک تک با انگشت نشانه اش سوراخ کند و سیل همه جا را با خود ببرد. پطرس، کودک فداکار، در کمال نا امیدی هر روز عاشق می شود، از عشق خسته می شود، خیانت می کند و دروغ می گوید، شاید یک بار دیگر به نامهء اعمالش رسیدگی شود و این بار جهنمی شود؛ پطرس هر شب در رویای آتش جهنم می خوابد و فردا صبح باز در کنار خیابانهای سرد بهشت بیدار می شود تا یک روز دیگر هم وزن تمام گناهانش را به دوش بکشد، باز عاشق شود، باز خسته شود، باز خیانت کند و باز هم دروغ بگوید. پطرس، کودک فداکار، از دست شیطان هم خسته شده است


     



     


     


         خارج از متن :


    دهقان فداکار پیر شده ، فداکاریش تموم شده ،


     چوپان دروغگو عزیز شده ،


    شنگول و منگول گرگ شدن ،


    کبری تصمیم گرفته دماغش رو عمل کنه ،


     روباه با کلاغ دستشون توی یه کاسه شده ،


    حسنک رفته شهر دنبال کار ولی معتاد شده ،


     ما ایرانی ها چمون شده؟؟؟؟


    حرف اظافه:


    خدایا دوستت دارم بخاطره نعمت هایی که بهایشان را گران میپردازیم


     به خاطره جنگلی که برایمان افریدی


    به خاطره همه چیز و هیچ چیزی که داریم


     خدایا دوستت دارم بخاطره هوایی که فعلا رایگان است


     


      هدیه شما به پرنس  ( )

    با دستای خسته نوشته بهار خانم

    + اقا وجوده پاکه مرا چند میخری؟

    سه‏شنبه 13 فروردین 1387  ساعت 11:54 عصر


      - به به ! چه چشم ناز و قشنگی !چه دختری !


    ـ چرخی بزن ، ببینمت آیا مناسبی ؟


    یا نه شبیه اون دیروزی، لاغری !؟


    اسمت چه بود ؟ اهل کجایی ؟ ندیدمت ...


    دختر ، هراس ، دلهره :


    ها ؟ چی ؟ بله ! ... سارا !
    طرفا پایین شهر !


    - خوبه ؟؟؟؟حالا چرا میترسی؟؟؟


    - نه! نه! اخه .....


    چیزی به مرگ دامن پاکش نمانده بود
    زیر نگاه هرزه یک مرد مشتری


    - کمتر حساب کن با ما ... زنگه موبایلش حرفشو برید :


    الو ! بله !؟


    - امشب بیام خونه ی آقای اکبری؟
    زن هم مصیبت است !!! بله ! چشم ! آمدم !
    هی مادرم گفت که چرا زن نمی گیری اخه تا شماها هستید ادم زن میخواد چیکار !؟


    از خیر او گذشت و فقط گفت :


    حیف شد !
    امشب برو سراغ خریدار دیگری...


    دختر به فکر نان شبش بود و داد زد :


    حتی مرا به قیمت کمتر نمی خری ؟!...


     



      



                                                                 خارج از متن:

    خدای من صمیمانه که با تو سخن میگویم خطی برا آن میکشند.سکوت میکنم . ناگفته هایم را اجابت کنید لطفا...از گفته هایم پشیمانم!


     حرفه اضافه:


    میتوان همچون عروسک های کوکی بود با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید میتوان در جعبه ای ماهوت با تنی انباشته از کاه سال ها در لابه لای تور و پولک خفت میتوان با فشار هرزه ی دستی بی سبب فریاد زد آه من بسیار خوشبختم




      هدیه شما به پرنس  ( )

    با دستای خسته نوشته بهار خانم

    + سه تار(از نوشته های خودم)

    جمعه 19 بهمن 1386  ساعت 1:9 صبح



    شب تبلیغ تو شد قلب من از بام افتاد



    تو و کنسرت بزرگت که مرا داد به باد



    جارچی ها همه شیپور بدست از سر شب



    تا رو سنتور و ستار و تو موسیقی وشاد



    دو ر می فا سل لا سی همه شمشیر به دست



    طرز جراحی نت های مرا یاد تو داد



    شب موعود رسید و دل من مبعد بیم



    سرعت حرکت دستان قشنگت سر سیم



    تو نوازنده شدی تا به درونم بزنی



    لرزش فاجعه را بر رگ و خونم بزنی



    لحن مجری سر سن وای تو تشویق شدی



    اسم تو با ملودی بر همه تزریق شدی



    انتراکت تو که شد،سوت تماشاچی ها



    و دوباره و دوباره همه جا جیغ شدی



    تار تو عمر تو بود و تو خودت میگفتی



    که اگر تار نباشد به زمین می افتی



    که اگر بشکند این تار تو هم میمیری



    تو که معروف شدی دست مرا میگیری



    امبولانسی که مرا بر سر تختش میبست



    میشنیدم که کسی گفت سه تار تو شکست


     


    ساکت فقط عشق


     


     



      هدیه شما به پرنس  ( )


    لیست کل یادداشهای پرنسس کوچولو

    [23/3/1387- 4:4 ع] نمایشگاه دل
    [31/2/1387- 12:0 ص] تولدم مبارک
    [18/2/1387- 3:9 ص] پطروسه فداکار خسته شده....
    [13/1/1387- 11:54 ع] اقا وجوده پاکه مرا چند میخری؟
    [19/11/1386- 1:9 ص] سه تار(از نوشته های خودم)
    [آرشیو شده ها]